
دردی بنام مغزها
سوم راهنمایی بودم..همسن شاگردای خودم الان..در سخون و بچه مثبت مدرسه که همه آینده در خشانی رو برام پیش بینی می کردند و آروزی دکتر شدن بود که مامان و معلمان گرام برام داشتند..کلا گزینه خوبی بودم بین بچه ها برا pet شدن ..همون سوگلی خودمون..هم درسخون بودم هم قیافه آروم و معصوم و مظلومی داشتم(بخدا:-)همون سال بود که از این تیپ شخصیتی کلا بدم اومد..
همون سال بود که شرو کردم به خوندن هر چی گیرم می اومد..یعنی فهمیدم یه چیزای دیگه هم جز کتابای مدرسه هست که هم دلنشین ترن هم مفیدتر!عشق خوندن شدم شدید..
تو همین سن بود که خواهرم یه کتابی رو برام ممنوع کرد..گفت برا تو زوده بخونی!چون می شناخت با چه چموشی طرفه کتابو از قفسه برداشتو مثلا یه جا گذاشت که دستم بهش نرسه..منم نامردی نکردم محل اختفاشو پیدا کردم ویه کتاب چند صد صفحه ای رو هر موقع اون و بقیه خونه نبودند در عرض چند روز خوندم و …
تو امتحانات نهایی نفر فیلان منطقه شدم..بعد مدرسه فیلان قبول شدم!! نرفتم !رفتم دبیرستان معمولی وعزمم جزم که دیگه نمیخام درسخون باشم..تصمیمو گرفتم که بشم یه شاگرد متوسط که هیچ کی هیچ توقع خاصی ازش نداره!کم کم 18 و 17 گرفتنام برا همه عادی شد..یعنی عادی کردم..اسمشم شد تغییر محیط وبهش مهلت بدید کم کم میشه همون شاگرد درسخونو ….!سال اولو رد کردم..تصمیم گرفتم برم کارو دانش یا چمی دونم فنی حرفه ای!!مامان دیگه طاقت نیاورد و گفت مثلا میخای دکتر بشی تو!!مشاور مدرسه ام یه طوری باهام صحبت کرد که کلا بی خیال شدم!!رفتم تجربی..چرا؟نمی دونم..هنوز جز شاگردای زرنگ محسوب می شدم ..کم کم فهمیدم میشه نصف کتابو خوند و با یکم استفاده از اطلاعات در طول ترم و سر کلاس و یکم تکنیک جواب دادن به سوالا یه نمره نسبتا خوبو گرفت !!(اهل تقلب نبودم و نیستم..بجز چند مورد !!ولی اهل تقلب رسوندن تا دلتون بخاد)درست و حسابی شدم یه شاگرد متوسط!!نمی دونم دیگه هیچ کس بهم گیر هم نداد!! با بچه ها اولین تیم فوتبال مدرسو را انداختیم و مکافاتی کشیدیم تا ناظمو راضی کردیم و شرو به بازی کردیم با شرایط خاص!! 6 نفر بودیم که ….
رفتم پیش دانشگاهی و کلا متنفراز درس خوندن..تقریبا دیگه اون سال درس نخوندم..شیمی رو افتادم..نمره پایان ترم گرفته بودم ولی فکر کنم دبیر شیمی نمره میان ترم برام رد نکرده بود..
برا کنکور نخوندم..اصلا..اعلام کردم قاطع که نمیخام درس بخونم الان..مگه قراره دانشگاه چی بهم یاد بدن!!اصرارهای مامان و نیش و کنایه های دوستان باعث شد بفهمم تو این مملکت دانشگاه نرفتن یعنی …..!!!یه طوری بهم می گفتند تو !!دانشگاه نمی ری؟!؟حیف تو نیست؟!؟که فهمیدم مامانم حق داره اینقد اصرار کنه..بعد هم یه تلنگر یه استاد دلسوز که درست و حسابی بهم فهموند چرا اصرار داره برم دانشگاه..دیدم بهترین حالت اینه که بی خیال رشته تجربی بشم..فقط زبان شرکت کردم..اطلاعات ادبیاتیم که خوب بود..زبانم که خوب..عربی هم فقط 4 گزینه اول و برا اون یکی دیگه هم اطلاعاتم بدک نبود..قبول شدم..یه هفته هم نخونده بودم!!(نه اینکه بخام به این کارم افتخار کنم -نه-دارم شدت تنفرمو بیان می کنم)همچین دانشگاه خوبی هم خوب قبول نشدم..ولی بودند بیچاره دانشجویانی که یه سال عمرشونو درس خونده بودند و حالا با من به یه یونی می اومدند..
چن سالی بود که با راهنمایی چن نفری مسیر خوندن هام متفاوت شده بود..حالا انتخاب می کردم و می خوندم..
یونی کلا مترقی شدم..درس خوندن فقط شب امتحان..از 12 شب شرو می کردم تا ثانیه های مونده به امتحان!!بجز چند تا کتاب مابقی نتیجه خیلی بدی هم نداشت(یعنی نمره می گرفتم,بلد بودم چه جوری نمره بگیرم!!)فقط یه درسو افتادم که با یه ایمیل به استاد و گرفتن نمره میان ترم بالاتر, حل شد!با معدل آبرومندی هم فارغ التحصیل شدم..گفتم اهل تقلب نبودم..کلا همیشه یه اعتماد به نفس کاذب احمدی نژادی داشتم که وقتی من نتونم به یه سوال پاسخ درست بدم عمرا هیچ کس دیگه بتونه..یونی که می رفتم به عشق فعالیت های فوق برنامه و انجمن و شورا بود..
نمی دونم چرا از طرف هر چی که مجبور به خوندنش باشم راحت می گذرم..مثلا بین دو کتاب زیبا کلام که یکیش منبع ارشده و اون یکی نیس و دوتایی در کنار هم در کتابخونم هستند..نا خودآگاه دستم می ره طرف اون یکی که منبع نیست!!خیلی راحت مطالعه آزاد و حلزونی رو دوست دارم..لذت می برم از این طریق خوندن!
الان نمی دونم از اون تغییر رویه از سوم راهنمایی به بعد راضیم یا نه؟!؟(اگه بخام تمام فاکتورا رو بسنجم)خیلی در مورد خودم شکایتی ندارم چون حتا اگه ای کیو نخبه شدن!!داشتم (که بعید می دونم)پشتکارشو نداشتم!ولی فراوون دیدم بچه هایی رو که می شد نخبه بشند و هم آی کیوشو داشتند هم پشتکارشو, ولی بنا به دلایل مختلف (مهمترینش بدنیا اومدن در خراب شده ای به نام ایران )هیچی نشدند دقیقا هیچی!!یه طوری که بعد اون همه زحمت و تلاشی که اونا کشیدند و من شونه خالی کردم , حسرت همین نیمچه شغلی که من دارمو اونا ندارند می خورند..شاید مسئولین هراز چند گاهی (بدون در نظر گرفتن امار بین المللی و حتا امار خودشون )بتونن افاضات بفرمایند که فرار مغزها نداریم ولی از این مورد فکر نکنم بتونن شونه خالی کنند که با این سیستم آموزشی و سیستم های بیمار بعدش آمار نخبه کشی خوبی داریم..حالا از کشتن انگیزه و اراده و این چرندیات بگذریم!!
پی نوشت:
می گم خراب شده ولی یه چن وقتی هست که فهمیدم به همین خراب شده علاقه عجیبی دارم..این علاقه عجیب اسمش وطن دوستی و این چیزا نیست..یه چی در حد خودمو مالک یه چی دونستنه..
خیلی کم با اونوریا بحث می کنم..دیگه نتیجه ای نداره..مقصرن در ساختن چنین خراب شده ای به اندازه ما..ولی اصرار دارند به زندگی در همین شرایط ..یا حداقل کمک می کنند به ثبات این شرایط گرچه هر روز شعار تغییر هم بدند..این چیزیه که منو تا آستانه نفرت از اونا پیش می بره
بین اون حس عجیب و این حس نزدیک به تنفر همخوانی نمی بینم..حس تنفر خطرناکه برا همه.
دستهبندیشده در: چیپ نوشته ها، بی کامنت ها | بیان دیدگاه »